پنجره شرقی

اجتماعی

 

 

   

     مثل هر روزم! به دیدن جام سرگرمم! خوبم. سیرم. شاکرم. فقط شاد نیستم! پرشدن جامم را به نظاره نشسته ام! کی باشد که وقتش باشد!

 

 

 

-----------------------------------------------------------------

پ.ن.خوبم و دلتنگ همه ی تان.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 31 خرداد1393ساعت 20:22 توسط سعید|


     هفته ی معلم بهونه ایست برای من که به دو تا از معلم های دوران ابتدایی و متوسطه زنگ بزنم و احوالشون رو بپرسم. باور کنید هر بار که زنگ می زنم خودم رو مثل کودکی در برابر استاد حس می کنم و یه جورایی از شنیدن صدای ایشان ذوق زده می شم. فقط می مونه که بگم، اجازه خانم معلم!

 گرامی باد مقام معلمانی که پیوسته

 در پی تعلیم دانش وتصحیح اندیشه اند. 

______________________________________

پ.ن: خوش به حال معلم ها که لااقل سالی یک بار در حرف هم شده ازشون تقدیر می شه. چه شغل باحالی دارند.اما حیف! ما تعمیرکارای اگزوز آرزوی یک بار تکریم و تقدیر به دلمون مونده! 






نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 16:0 توسط سعید|

عکس های زیبا از فصل بهار (91)


       بالاخره سرما رفت و نو بهار رسید.خدا رو شکر که نوروز 93 رو هم دیدیم. گرچه ده ها دلیل بین المللی و داخلی برای برهم خوردن آرامش مان هست اما هنوز لذت کنار هم بودن و حس سبز زندگی با ماست. امسال برنامه ای برای بیرون زدن از مشهد و دل به سفر سپردن ندارم. بنابراین تنها دید و باز دید بستگان می ماند و زندگی در میان ترافیک سنگین ناشی از سیل مسافران نوروزی که البته حضورشان نعمتی برای همشهریان محسوب می شود. دیرتر از قبل می نویسم اما در دل به یادتان هستم و این خانه را که پر از مهر شماست دوست دارم. الهی که همه ی شما عزیزان سالی سرشار از سلامت و سعادت داشته باشید. 

بهار مبارک


نوشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 11:49 توسط سعید|


 

     
     از زمانی که سروکله ی ماشین پیدا شده علاوه بر اثرات مستقیمی که روی زندگی آدم داشته بصورت غیر مستقیم هم بر روابط ما بی تاثیر نبوده. یکی از همین تاثیرات جانبی یافتن جایگاه اجتماعی طرف از روی نوع اتومبیل زیر پایش است! حتما یادتون هست که این آخری ها مردم می گفتند:" ژیان هم خودِ آدم رو می بره هم آبروی آدم رو !" و خلاصه حرفایی از این قبیل کم نبود. این روزا هم داشتن SUV یا همون ماشین شاسی بلند مُد شده. SUVها پُر قدرت، جا دار، زیبا و توو چشم هستند و وقتی سوارشان هستی از آن بالا حس خوبی پیدا می کنی. از طرفی با وجود موتور های پر گنجایش سوخت زیادی مصرف می کنند، در ترافیک های شهری زیادی گُنده هستند و قیمت بالایی هم دارند. بنابراین برای خرید سبزی و تخم مرغ از نزدیکترین بازار محل به هیچ وجه مناسب نیستند. بااین حال خیلی ها آرزوی داشتنش را دارند.

     مدتیست که دم تعمیرگاه شاگردم ،حسن، هی آهِ سوار شدن و من آرزوی داشتن آنها را به سینه داریم و من به گمانم اگر 30 سال به گِرد کردنِ مال و فشار بر عیال و اطفال پردازم در نهایت شاید روزی بلندی اقبالم به بلندی شاسی ایشان رسد!  اما از ظریفی به یاد دارم که در غروبی می گفت: " شاسیِ بلند را به مال می توان خرید و خوشبختی را نه!! "



نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 17:50 توسط سعید|


      چهل سالگی رو دوست دارم و هیچ دورانی برام به اندازه ی سنی که الان دارم لذت بخش نبوده. هر سنی زیبایی های خودش رو داره و دوران بالای چهل از این بابت خاص تر و زیباتر از دوران های قبل بحساب میاد. اینها رو می نویسم چون بیشتر شما دوستانم در این پنجره عدد عمرتون شماره ی کمتری از 40 رو نشون میده. می خوام بدونید که باوجود ناملایمات و غم هایی که بطور طبیعی در زندگی هست اما روزگار هنوز بازی های قشنگی براتون توو آستین داره بنابراین نگران نباشید و با لذت داستان زندگی رو پی بگیرید. خیلی ها معتقدند افزایش سن برای خانم ها خوشایند نیست اما من فکر می کنم این به اعتماد به نفس آدم ها بستگی داره چون در بین دوستانی که لطف حضور در اینجا رو دارند بانوانی رو می شناسم که پیش تر با حس خوبی درباره ی 40 سالگی شون نوشته اند. بی دلیل نیست که این همه درباره ی چهل سالگی مطلب نوشته شده،شاید  همراهی توانایی جسمی با پختگی فکری و تجربه ی کافیباشه که این دوران رو خاص می کنه. من دو سالی میشه که چهل سالگی رو رد کردم اما فرقی نمی کنه، چون به نظر پنجمین دهه ی زندگی دوست داشتنیه.

----------------------------------------------------------------------------------
پ ن.مجموعه شعر دوم دوستمان آقای حسن آذری با عنوان"سپیده دمی که بوی لیمو می دهد" توسط انتشارات بوتیمار به بازار کتاب عرضه شده است. برای اطلاع بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید:

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1392ساعت 14:53 توسط سعید|


     

      جوان بود و با صفا. با اینکه 17 سالش بیشتر نبود خیلی جگر داشت. اما حالا توو این تاریکی میون نیزار و باتلاق  داشت به درد گریه می کرد. فقط من متوجه صدای گریه ی آرومش شدم.

      سوم دی ماه 65 شب سردی بود اما من گرم بودم. تا سینه توی آب فرورفته بودم. هیچ صدایی جز صدای برخورد بدنهای ما به آب به گوش نمی رسید. معبر زیادی ساکت بود. شب قبل بچه های شناسایی درگیر شده بودند و یک عده پشت خط عراقی ها گیر کرده بودن. با خودم گفتم نکنه عراقی ها منتظرن؟ بی اضطراب نبودم. آخه فرماندهی یکی از گروهانهای غواصی با من بود. قبل تر همه ی ما درباره ی اهمیت عملیات کربلای 4 توجیه شده بودیم. حتی قالیباف از لشکر 5 نصر اومد و گفت که کل قرار گاه نجف اشرف امیدشون به موفقیت بچه های شماست.  می دونستیم که اگه رد شیم و به کانال پرورش ماهی برسیم کار بصره تمومه. وقت نماز بود. در حال حرکت توو اون آبراه تاریک به سمت استحکامات پنج ضلعی زیر لب نمازمون رو خوندیم. حالا آرومتر شده بودم. اما حمید، معاونم، هنوز آروم گریه می کرد. صدای برادرش،حسن، که ساعتی پیش در لحظه ی جدایی سخت بغلش کرده بود و نصیحتش می کرد یادمه:

حمید، شما خط شکن هستید.با دل شیر برو جلو. نذار کوچکترین وقفه ای تو حرکت بچه ها ایجاد بشه.

حمید، اگه معبر باز نشد تو خودت رو بنداز روی مین تا بچه ها ردشن.

حمید، اگه سیم خاردار قطع نشد خودت رو روی سیم بنداز تا بچه ها گذر کنن.

حمید، اگه تیربارچی مدام شلیک می کرد تو نترس، تو بلند شو و آرپیجی بزن.

حمید، یه وقت نکنه یاد مامان و بابامون لحظه ای مُرددت کنه. کار شیطونه،اونا مامان و بابا نیستن...

     آروم بهش گفتم: حمید، تو که ترسو نبودی! چیه؟ چی شده؟ چرا گریه؟ گفت: سه ماهه اومدم و هنوز یاد پدر و مادرم نکردم اما خدا این حسن رو لعنت نکنه که امشب خودِ شیطون شد و دم رفتن من رو یاد اونا انداخت. حالا توو این گِل و آب بدجوری دلتنگ صدای بابا و مهربونی های مادرم شدم.

     بیست سالی طول کشید تا پلاک و چند تکه استخوانِ حمید رو برای خونوادش آوردن. واسه داشتن داشته هامون  حمیدهای زیادی از عزیزاشون دست کشیدند. گاهی از رفتار بعضیا خیلی دلگیر می شم اما  افتخار می کنم که جزئی از این ملت هستم. 

(خاطره ای واقعی بود که قبلتر از زبان علیرضا کاظمی، همرزمِ حسن و شهید حمید رحیم پور ازغدی شنیده بودم.)



نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 0:43 توسط سعید|


    کمتر پیش میاد که اتفاقی نادر روزمرگی های زندگی رو بشکنه. خدا رو شکر هفته ی گذشته عده ای از همکلاسی های سال 60،61 دور هم جمع شدیم. هر کدوم چهره ای، موقعیتی و سرگذشتی در این 31 سال برای خود به همراه داشتند. از حدود 30 نفر، یازده نفر با هم دیدار کردیم.پنج نفر از دوستان به دلایلی نتوانستند در جمع مان باشند، دو نفر به رحمت حق رفته بودند و از بقیه هم بی خبر بودیم. جالب بود که بعضی ها در این دیدار همدیگر رو نمی شناختند! 

    شاید هر روز از کنار همکلاسی ها، دوستان و عزیزانِ قدیم رد می شیم بدون اینکه از اونچیزی که ما رو به هم پیوند میده باخبر باشیم. چیزی که باعث می شه بعد از ده ها سال به یک نفر بگی، "تو"! حسی به نام "رفاقت".




نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1392ساعت 14:13 توسط سعید|


     

    

        امسال هم مثل هرسال بازار نذری تاسوعا،عاشورا و اطعام خلق گرم بود. نمی دونم توو شهر شما واسه مردم چی طبخ می کنند اما حدس میزنم مثل مشهد بیشتر جاها حلیم،شله،آش و یا پلو با خورشت قیمه داده باشند.از نظر کیفیت و تنوع به پای شمال شهر تهران،میدون محسنی،نیاوران،پاسداران،قیطریه و ... که نمی رسه اما به هر حال خوب یا بد در همین اندازه هم طالب خودش رو داره و طرفداران بیشمار. به هرحال استفاده از غذای نذری واسه همه،فقیر و پولدار،منع نداره اما راستش برای بالا شهری ها تنوع محسوب میشه و واسه ی حاشیه نشین ها یه وعده ی غذایی! به همین خاطر کاش میشد این غذا رو در روزهای مختلف محرم و در بین مناطقی که توان اقتصادی مردم پائین تره توزیع کرد. دیگه اینکه شاید همه با خلوص نیت و فقط به خاطر خدای مهربون نذری داده باشند حتی اونایی که  از قبل تحت نام شرکت های تجاری و یا افرادی خاص فراخوان دعوت به ملت داده بودند ولی، بنظر شما بهتره نیست طرف خیراتش رو بدون نام و نشون به دست مردم برسونه!؟

       معمولا جمعه ها خونه ی پدرم می ریم. وجود یه خونه ی قدیمی با حیاط و باغچه ای زیبا توو دوره ای که بیشتر ما مجبور به زندگی در آپارتمان هستیم واسه بچه ها خیلی ارزشمنده. راستش شایان و شهرزاد برای رفتن به خونه ی  پدرم لحظه شماری می کنند. عکس بالا رو دیروز ظهر گرفتم. تا یادم نرفته این رو هم بگم که شایان رو دو هفته ای هست که در مدرسه ی جدید ثبت نام کردیم. دبستانی دولتی در نزدیکی خونه. معلمش هم سرحال و باطراوت و از بچه محل های قدیم خودم است. خلاصه شایان این روزها خوشحال به مدرسه می ره. از همه ی شما که لطف کردید و به من مشورت های مفیدی در اینباره دادید متشکرم.

 بالاخره پنجره ام دو ساله شد!



نوشته شده در جمعه 24 آبان1392ساعت 16:56 توسط سعید|

    

     این روزا حسابی درگیر مشکلات تحصیلی پسرم هستیم.تا امسال یه مدرسه ی غیرانتفاعی میرفت که بعد متوجه شدیم سطحش با مدارس دولتی فرقی نداره و ما بی خود هزینه می کنیم. از اونجا برش داشتیم و دوباره گول تبلیغات عده ای رو خوردیم و گیر یه غیر دولتی دیگه افتادیم. اینبار به حدی با بچه ی ابتدایی سنگین کار می کنن که همسرم مجبور شده تا 12:30 شب واسه تفهیم مطالب و حل مسائل سخت ریاضی باهاش بیدار بمونه. جالبه که همسرم و خواهرم با وجود اینکه خودشون سابقه ی تدریس ریاضی دارند توو حل بعضی مساله ها می مونن!! شعار این مدرسه اینه که ما بچه ها رو واسه قبولی در آزمون تیزهوشان آماده می کنیم. معلمشون اونقدر سختگیر و بی گذشته که بچه ی ما از شنیدن اسمش وحشت می کنه! چند بار از مدرسه زنگ زدن که پسر شما موفق نیست. از شایان که می پرسم میگه: "پدر،من جرأت نمی کنم تو چشم آقا معلم نگاه کنم!" معلمشون از بازنشسته های قدیمی آموزش و پرورشه .آدم زحمتکشیه اما بشدت جدی، سنتی و طرفدار مشق و تکلیف زیاد. این در حالیه که امروزه آموزش و پرورش معلمان رو به تکلیف کمتر و تدریس با مهر تشویق می کنه. ناگفته نمونه که این آقا برای خود اسم و رسمی درآورده و متخصص پایه ی پنجمه. بچه داره روانی میشه.حالا دنبال یه معلم موفق توو پایه پنجم در مدارس دولتی می گردیم تا شاید بعد از یک ماه از سال تحصیلی مدرسه رو عوض کنیم و جون شایان رو از سختگیریهای بی مورد نجات بدیم. گاهی بعد از کلی مشورت با افراد آگاه بازم می مونیم که واقعا کدوم مدرسه مناسب فرزندمون هست!



نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 18:9 توسط سعید|


   
     بعضی وقتا هزار مطلب واسه نوشتن جلوی چشمم رژه میره اما هروقت یکی رو پیش می کشم می بینم نه! دستم به نوشتن نمیره! یعنی موضوعش چنگی به دل نمیزنه! نه که من خیلی گزیده نویسم، از اون لحاظ !
     گاهی میگم کاش مثل "کهکشان" خاطرات قشنگی واسه نوشتن داشتم، یا مثل "مهر به یادماندنی" و "لیلیوم" و "بهار" مطالب آموزشی مفید، یا مثل همشهری خودم،"مژگان"، چندتا عکس زیبا از اونور دنیا میذاشتم یا اقلا مثل "اسفندیار" عکسهای از طبیعت قشنگ مملکتم واسه شما در پنجره ام میذاشتم.اما حیف که این هنرها رو ندارم.نه ذوق شعری مثل "بامداد امید" و "ترانه شرقی" و "میترا"،نه نکته سنجی "اعظم خانم شیرازی" یا "بابا حسین" در جفا ها ، نه قلم عمیق "سعید گودول" که سه بار باید بخونی تا بفهمی چی گفته، هیچکدوم رو در خودم ندارم. حتی نصف جسارت زن کویر رو هم در توصیف خودم ندارم. دست کم کاش بجای تعمیرکار اگزوز بودن اونقدر سوات می داشتم که مثل "آنا جان آریان" با مطالب روانشناسی و فمینستی چارتا آدم خرسندتر از خودم در اطرافم  دست و پا می کردم! یا مثل "نیلوفر"،"رها"،"شهرام" و ...بگذریم. با همه ی این کاستی ها چند خطی می نویسم تا پیوند دوستی ها رو نگسسته باشم. خلاصه  از "مسی" خیلی بهترم چون اینطوری اینجا هستم و رفقام رو تنها نمیذارم. کم اثرم اما هستم. راستش از خداحافظی ناگهانی دوستان دلگیر میشم حتی اگه توو فضای مجازی باشه.


نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1392ساعت 0:5 توسط سعید|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت