پنجره شرقی

اجتماعی

     اصولا آدم ها نه سیاه هستند و نه سپید. آدم ها خاکستریند،خاکستری!

کسی نیست که هیچ انتقادی به او وارد نباشد. در بیشتر جاهای دنیا خیلی ها را به تیغ نقد می سپارند و دایم در برابر آینه ی اجتماع قضاوت می شوند!

اما

در کشور من نام بردن از بعضی افراد هم تابو محسوب می شود! نه در صدا و سیما و نه در تریبون های رسمی و نیمه رسمی از ایشان یادی نمی شود تا مبادا در میان خلق مشهور و یا الگو شوند.درب تدبیر بر پاشنه ی انکار می چرخد.گویی نبوده اند! جالب آنکه این عده با همه ی این تدابیر شهرت کم نظیری در بین مردم پیدا کرده اند!

از نویسندگان و شاعرانی همچون احمد شاملو و فروغ بگیر تا خوانندگانی مانند داریوش و هایده!

"آیا بر این تدابیر اشتباه سرانجامی خواهد بود؟''

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 1:5 توسط سعید|

     

 

    من هم مثل بسیاری از دوستان دچار کم نویسی شده ام . شاید چون این چند ماه اخیر بیشتر از قبل درگیر کار و فعالیت بوده ام. شاید هم افزایش شبکه های اجتماعی مثل واتس آپ و وایبر باعث شده بخشی از وقت عده ای همچون من را که قبلا در وبلاگ بوده اند بگیرد. هر چند من این آخری را مدتیست که آلوده شده ام. به هر حال آن هم دنیای خودش را دارد. واقعیت این است که هنوز هم دل در گروی این پنجره دارم. دوستانی دارم که تک تک شان را در ذهنم گرامی می دارم. روژین عزیز که همیشه نگرانش هستم.مهربانو و عسلک، حسن آقا، بابا حسین، آقای حسینی، نادی جان، پروای مهربان، مهر به یاد ماندنی، مژگان عزیز که نمیدانم کجاست، سارا، مسی که مدتهاست رفته میترا که دائم سر در فیس دارد، اعظم که خانه را نیمه تعطیل کرده و آنا که خدا از عقل برایش کم نگذاشته! و خلاصه کلی دوست خوب دیگه مثل نفس، رعنا،سعید،خلیل، بامداد امید،محمد،ماه منیر،فاطمه،دکتر رها، بهار و ... که دلم برای همشون حسابی تنگ شده.

    من مثل همیشه به داشتن شما افتخار می کنم و نوشتن رو بهانه ای برای با شما ماندن قرار می دهم.

---------------------------------------------------------------------------

پ.ن. و البته زن کویر که خاص است!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 0:43 توسط سعید|

 

 

   

     مثل هر روزم! به دیدن جام سرگرمم! خوبم. سیرم. شاکرم. فقط شاد نیستم! پرشدن جامم را به نظاره نشسته ام! کی باشد که وقتش باشد!

 

 

 

-----------------------------------------------------------------

پ.ن.خوبم و دلتنگ همه ی تان.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 31 خرداد1393ساعت 20:22 توسط سعید|


     هفته ی معلم بهونه ایست برای من که به دو تا از معلم های دوران ابتدایی و متوسطه زنگ بزنم و احوالشون رو بپرسم. باور کنید هر بار که زنگ می زنم خودم رو مثل کودکی در برابر استاد حس می کنم و یه جورایی از شنیدن صدای ایشان ذوق زده می شم. فقط می مونه که بگم، اجازه خانم معلم!

 گرامی باد مقام معلمانی که پیوسته

 در پی تعلیم دانش وتصحیح اندیشه اند. 

______________________________________

پ.ن: خوش به حال معلم ها که لااقل سالی یک بار در حرف هم شده ازشون تقدیر می شه. چه شغل باحالی دارند.اما حیف! ما تعمیرکارای اگزوز آرزوی یک بار تکریم و تقدیر به دلمون مونده! 






نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 16:0 توسط سعید|

عکس های زیبا از فصل بهار (91)


       بالاخره سرما رفت و نو بهار رسید.خدا رو شکر که نوروز 93 رو هم دیدیم. گرچه ده ها دلیل بین المللی و داخلی برای برهم خوردن آرامش مان هست اما هنوز لذت کنار هم بودن و حس سبز زندگی با ماست. امسال برنامه ای برای بیرون زدن از مشهد و دل به سفر سپردن ندارم. بنابراین تنها دید و باز دید بستگان می ماند و زندگی در میان ترافیک سنگین ناشی از سیل مسافران نوروزی که البته حضورشان نعمتی برای همشهریان محسوب می شود. دیرتر از قبل می نویسم اما در دل به یادتان هستم و این خانه را که پر از مهر شماست دوست دارم. الهی که همه ی شما عزیزان سالی سرشار از سلامت و سعادت داشته باشید. 

بهار مبارک


نوشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 11:49 توسط سعید|


 

     
     از زمانی که سروکله ی ماشین پیدا شده علاوه بر اثرات مستقیمی که روی زندگی آدم داشته بصورت غیر مستقیم هم بر روابط ما بی تاثیر نبوده. یکی از همین تاثیرات جانبی یافتن جایگاه اجتماعی طرف از روی نوع اتومبیل زیر پایش است! حتما یادتون هست که این آخری ها مردم می گفتند:" ژیان هم خودِ آدم رو می بره هم آبروی آدم رو !" و خلاصه حرفایی از این قبیل کم نبود. این روزا هم داشتن SUV یا همون ماشین شاسی بلند مُد شده. SUVها پُر قدرت، جا دار، زیبا و توو چشم هستند و وقتی سوارشان هستی از آن بالا حس خوبی پیدا می کنی. از طرفی با وجود موتور های پر گنجایش سوخت زیادی مصرف می کنند، در ترافیک های شهری زیادی گُنده هستند و قیمت بالایی هم دارند. بنابراین برای خرید سبزی و تخم مرغ از نزدیکترین بازار محل به هیچ وجه مناسب نیستند. بااین حال خیلی ها آرزوی داشتنش را دارند.

     مدتیست که دم تعمیرگاه شاگردم ،حسن، هی آهِ سوار شدن و من آرزوی داشتن آنها را به سینه داریم و من به گمانم اگر 30 سال به گِرد کردنِ مال و فشار بر عیال و اطفال پردازم در نهایت شاید روزی بلندی اقبالم به بلندی شاسی ایشان رسد!  اما از ظریفی به یاد دارم که در غروبی می گفت: " شاسیِ بلند را به مال می توان خرید و خوشبختی را نه!! "



نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 17:50 توسط سعید|


      چهل سالگی رو دوست دارم و هیچ دورانی برام به اندازه ی سنی که الان دارم لذت بخش نبوده. هر سنی زیبایی های خودش رو داره و دوران بالای چهل از این بابت خاص تر و زیباتر از دوران های قبل بحساب میاد. اینها رو می نویسم چون بیشتر شما دوستانم در این پنجره عدد عمرتون شماره ی کمتری از 40 رو نشون میده. می خوام بدونید که باوجود ناملایمات و غم هایی که بطور طبیعی در زندگی هست اما روزگار هنوز بازی های قشنگی براتون توو آستین داره بنابراین نگران نباشید و با لذت داستان زندگی رو پی بگیرید. خیلی ها معتقدند افزایش سن برای خانم ها خوشایند نیست اما من فکر می کنم این به اعتماد به نفس آدم ها بستگی داره چون در بین دوستانی که لطف حضور در اینجا رو دارند بانوانی رو می شناسم که پیش تر با حس خوبی درباره ی 40 سالگی شون نوشته اند. بی دلیل نیست که این همه درباره ی چهل سالگی مطلب نوشته شده،شاید  همراهی توانایی جسمی با پختگی فکری و تجربه ی کافیباشه که این دوران رو خاص می کنه. من دو سالی میشه که چهل سالگی رو رد کردم اما فرقی نمی کنه، چون به نظر پنجمین دهه ی زندگی دوست داشتنیه.

----------------------------------------------------------------------------------
پ ن.مجموعه شعر دوم دوستمان آقای حسن آذری با عنوان"سپیده دمی که بوی لیمو می دهد" توسط انتشارات بوتیمار به بازار کتاب عرضه شده است. برای اطلاع بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید:

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1392ساعت 14:53 توسط سعید|


     

      جوان بود و با صفا. با اینکه 17 سالش بیشتر نبود خیلی جگر داشت. اما حالا توو این تاریکی میون نیزار و باتلاق  داشت به درد گریه می کرد. فقط من متوجه صدای گریه ی آرومش شدم.

      سوم دی ماه 65 شب سردی بود اما من گرم بودم. تا سینه توی آب فرورفته بودم. هیچ صدایی جز صدای برخورد بدنهای ما به آب به گوش نمی رسید. معبر زیادی ساکت بود. شب قبل بچه های شناسایی درگیر شده بودند و یک عده پشت خط عراقی ها گیر کرده بودن. با خودم گفتم نکنه عراقی ها منتظرن؟ بی اضطراب نبودم. آخه فرماندهی یکی از گروهانهای غواصی با من بود. قبل تر همه ی ما درباره ی اهمیت عملیات کربلای 4 توجیه شده بودیم. حتی قالیباف از لشکر 5 نصر اومد و گفت که کل قرار گاه نجف اشرف امیدشون به موفقیت بچه های شماست.  می دونستیم که اگه رد شیم و به کانال پرورش ماهی برسیم کار بصره تمومه. وقت نماز بود. در حال حرکت توو اون آبراه تاریک به سمت استحکامات پنج ضلعی زیر لب نمازمون رو خوندیم. حالا آرومتر شده بودم. اما حمید، معاونم، هنوز آروم گریه می کرد. صدای برادرش،حسن، که ساعتی پیش در لحظه ی جدایی سخت بغلش کرده بود و نصیحتش می کرد یادمه:

حمید، شما خط شکن هستید.با دل شیر برو جلو. نذار کوچکترین وقفه ای تو حرکت بچه ها ایجاد بشه.

حمید، اگه معبر باز نشد تو خودت رو بنداز روی مین تا بچه ها ردشن.

حمید، اگه سیم خاردار قطع نشد خودت رو روی سیم بنداز تا بچه ها گذر کنن.

حمید، اگه تیربارچی مدام شلیک می کرد تو نترس، تو بلند شو و آرپیجی بزن.

حمید، یه وقت نکنه یاد مامان و بابامون لحظه ای مُرددت کنه. کار شیطونه،اونا مامان و بابا نیستن...

     آروم بهش گفتم: حمید، تو که ترسو نبودی! چیه؟ چی شده؟ چرا گریه؟ گفت: سه ماهه اومدم و هنوز یاد پدر و مادرم نکردم اما خدا این حسن رو لعنت نکنه که امشب خودِ شیطون شد و دم رفتن من رو یاد اونا انداخت. حالا توو این گِل و آب بدجوری دلتنگ صدای بابا و مهربونی های مادرم شدم.

     بیست سالی طول کشید تا پلاک و چند تکه استخوانِ حمید رو برای خونوادش آوردن. واسه داشتن داشته هامون  حمیدهای زیادی از عزیزاشون دست کشیدند. گاهی از رفتار بعضیا خیلی دلگیر می شم اما  افتخار می کنم که جزئی از این ملت هستم. 

(خاطره ای واقعی بود که قبلتر از زبان علیرضا کاظمی، همرزمِ حسن و شهید حمید رحیم پور ازغدی شنیده بودم.)



نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 0:43 توسط سعید|


    کمتر پیش میاد که اتفاقی نادر روزمرگی های زندگی رو بشکنه. خدا رو شکر هفته ی گذشته عده ای از همکلاسی های سال 60،61 دور هم جمع شدیم. هر کدوم چهره ای، موقعیتی و سرگذشتی در این 31 سال برای خود به همراه داشتند. از حدود 30 نفر، یازده نفر با هم دیدار کردیم.پنج نفر از دوستان به دلایلی نتوانستند در جمع مان باشند، دو نفر به رحمت حق رفته بودند و از بقیه هم بی خبر بودیم. جالب بود که بعضی ها در این دیدار همدیگر رو نمی شناختند! 

    شاید هر روز از کنار همکلاسی ها، دوستان و عزیزانِ قدیم رد می شیم بدون اینکه از اونچیزی که ما رو به هم پیوند میده باخبر باشیم. چیزی که باعث می شه بعد از ده ها سال به یک نفر بگی، "تو"! حسی به نام "رفاقت".




نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1392ساعت 14:13 توسط سعید|


     

    

        امسال هم مثل هرسال بازار نذری تاسوعا،عاشورا و اطعام خلق گرم بود. نمی دونم توو شهر شما واسه مردم چی طبخ می کنند اما حدس میزنم مثل مشهد بیشتر جاها حلیم،شله،آش و یا پلو با خورشت قیمه داده باشند.از نظر کیفیت و تنوع به پای شمال شهر تهران،میدون محسنی،نیاوران،پاسداران،قیطریه و ... که نمی رسه اما به هر حال خوب یا بد در همین اندازه هم طالب خودش رو داره و طرفداران بیشمار. به هرحال استفاده از غذای نذری واسه همه،فقیر و پولدار،منع نداره اما راستش برای بالا شهری ها تنوع محسوب میشه و واسه ی حاشیه نشین ها یه وعده ی غذایی! به همین خاطر کاش میشد این غذا رو در روزهای مختلف محرم و در بین مناطقی که توان اقتصادی مردم پائین تره توزیع کرد. دیگه اینکه شاید همه با خلوص نیت و فقط به خاطر خدای مهربون نذری داده باشند حتی اونایی که  از قبل تحت نام شرکت های تجاری و یا افرادی خاص فراخوان دعوت به ملت داده بودند ولی، بنظر شما بهتره نیست طرف خیراتش رو بدون نام و نشون به دست مردم برسونه!؟

       معمولا جمعه ها خونه ی پدرم می ریم. وجود یه خونه ی قدیمی با حیاط و باغچه ای زیبا توو دوره ای که بیشتر ما مجبور به زندگی در آپارتمان هستیم واسه بچه ها خیلی ارزشمنده. راستش شایان و شهرزاد برای رفتن به خونه ی  پدرم لحظه شماری می کنند. عکس بالا رو دیروز ظهر گرفتم. تا یادم نرفته این رو هم بگم که شایان رو دو هفته ای هست که در مدرسه ی جدید ثبت نام کردیم. دبستانی دولتی در نزدیکی خونه. معلمش هم سرحال و باطراوت و از بچه محل های قدیم خودم است. خلاصه شایان این روزها خوشحال به مدرسه می ره. از همه ی شما که لطف کردید و به من مشورت های مفیدی در اینباره دادید متشکرم.

 بالاخره پنجره ام دو ساله شد!



نوشته شده در جمعه 24 آبان1392ساعت 16:56 توسط سعید|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت